محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4540

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چنان بود كه محارب بن موسى وابستهء بنى يشكر در فارس منزلتى بزرگ داشت . پياده و نعلين به پا سوى دار الاماره اصطخر رفت و عامل آنجا را كه از جانب ابن عمر بود برون راند و به يكى عماره نام گفت : « با كسان بيعت كن . » گويد : مردم استخر به دو گفتند : « بر چه بيعت مىكنى ؟ » گفت : « بر هر چه بخواهيد و هر چه نخواهيد . » گويد : پس با وى براى ابن معاويه بيعت كردند و آنگاه محارب سوى كرمان رفت و بدانها حمله كرد و در حملهء خويش شترانى به دست آورد كه از آن ثعلبة بن حسان - مازنى بود و آن را براند و بازگشت . پس از آن ثعلبه به طلب شتران خويش برون شد و به دهكدهء خود رفت كه اشهر نام داشت . گويد : يكى از غلامان ثعلبه با وى بود كه به دو گفت : « مىخواهى محارب را به غافلگيرى بكشى ؟ اگر خواهى من او را ضربت بزنم و تو كسان را از من بدارى و اگر خواهى تو او را ضربت بزنى و من كسان را از تو بدارم . » گفت : « واى تو ، مىخواهى كشته شوى و شترها برود و آن مرد را نبينيم . » گويد : آنگاه ثعلبه پيش محارب رفت كه به وى خوشآمد گفت و پرسيد : « حاجت تو چيست ؟ » گفت : « شترانم . » گفت : « بله آن را گرفته‌ام ، اما آن را نمىشناسم ، تو مىشناسى شتران خويش را بگير . » پس ثعلبه شتران خويش را بگرفت و به غلامش گفت : « از اين آنچه تو مىخواستى بهتر است . » گفت : « اگر گرفته بوديم بهتر بود . » گويد : آنگاه سرداران و اميران مردم شام به محارب پيوستند و او سوى مسلم